تبليغاتX
رقص در حصار

سفرنامه حج6

خيلي فكر كردم كه پايان سفرنامه رو چطور بنويسم اما ذهنم ياري نكرد.
حقيقت اينه كه همه اين كلمات در مكانهاي مقدسي نوشته شده اند و اون فضاهاي معنوي امكان نوشتن و چينش چنين واژه ها و كلماتي را دركنار هم فراهم مي آورد ووقتي از اون محيط باهمه خوبيها و نازيباييهايش خارج ميشي در حالي كه دنياي دردومظلوميت شيعه را تاحدودي درك كردي،دربدو ورود به دنياي آدمهاي زميني چيزي براي گقتن نداري تا مدتها در روياي روزهاي خوب آنجا بسر ميبري. تعهدي كه واژه حاجي روي دوشت مي گذاره بسيار سنگين است وتوتا ابد مديون اين واژه هستي بعد از بازگشتم خيلي حرفها نوشتم از اتفاقاتي كه پشت هم افتادومي افته وازروزهاي خوب حج در كنار دانشجوياني هم كيش با خودم.

حالا پس از گذشت دو ماه از24/4/86 فقط به نگارش اين آخرين كلمات كه در مسير بازگشت نوشتم اكتفا ميكنم چرا كه براين عقيده ام حج قبل،درون وبعدش براي هر كس بگونه اي معنا و تصويرميشه و زياده به تفسيرنشستن آن براي ديگران شايد گزافه باشه وهركس خود بايد اين فضا راتجربه كند و بهره ببره.
بااميد به اينكه حجي بامعرفت قسمت همه خوانندگان بشود.

پايان سفرنامه حج دانشجويي در تاريخ 24/4/86
ساعت 9 صبح در حال ترك مكه مكرمه

شب گذشته يكبار ديگر محرم شديم و عمره ماه رجب را انجام داديم.دوباره اضطراب وپيمان بستن با آنكه ما راقسمت خانه اش كرد. اينبار لبيك را درمسجد خرابه حديبيه بجا آورديم.ساعت 9شب وارد مسجد الحرام شديم وساعت 1 نيمه شب اعمالمان را به پايان رسانديم و به هتل بازگشتيم تا صبح ساعت 30/5 جلوي ناودان طلا آماده براي طواف وداع باشيم.
حاج آقافائزي گفت طواف وداع پيماني براي بازگشت دوباره است.
وداع با كعبه يعني وداع بابخشي از وجودت وداع با قبله ات ...كه شرح حالش بماند.
الان داريم از مكه خارج ميشيم و دعا ميكنيم كه دوباره هم بياييم اما باور نمي كنم كه انگارسفر عمره يمان تمام شد.همين ديروزبود كه تاب و اضطراب آمدن داشتيم...واما هنوزهم اضطراب داريم اين بارازبارسنگيني كه بردوشم گذاشته شده. دو عمره انجام داديم واگر اعمالمان درست بوده باشد حاج خانوم شده ايم ..........لقبي كه باورآن در وجودم نيست.

خدايا با اين بار سنگين چگونه بازگردم .ديگرهمه اعمالم را به چشم يك حاجيه نگاه ميكنندكه بايد پاك و مطهروخالصانه همراه با وقار ومتانت باشد.
چقدر اين سفر خوب بود شايد چون خدا صدايم كرده بود .هيچ كس را با پست ومقام اينجا نميشناسند.و اين امتياز بزرگي است.
روزهاي اول ورود به مدينه چقدر دلتنگ بوديم وغريب و حالا دلتنگ رفتنيم.....يعني همه اون روزهاي خوب در كنار خانه خدا بودن و كعبه را صبحها همراه باطواف پرندگان نگاه كردن تمام شد. كعبه حتي در خانه اش مظلوم بود مثل پيامبر وائمه بقيع ...چه توشه ها برداشتيم و چه عادتهايي پيدا كرديم و يا كنار گذاشتيم.انس والفت با تسبيح وقران و لباس سفيد...چه حرفها و كلمات طولاني براي گفتن هست و چه ناگفته هايي....

چه اشك چشم هايي ناله ها و ضجه هايي در حريم حرم و در مطاف كعبه در ميان ركن ومقام وچه خواست ها و آرزوهايي در حجر اسماعيل وزير ناودان طلا....

خستگي به چشم هايمان هجوم آورده انگار ميخواهد خواب را برما مستولي كند تا پس از بيداري باور كنيم دو هفته در خواب عميق وزيبايي بوديم.



+ نوشته شده توسط محمد مهدی در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 10:22 قبل از ظهر |

سفرنامه حج 5

 

18/4/86

دوشنبه ساعت 10 به وقت مکه مکرمه

 

 

 

((آنزمان که احرام بستم))

 

ومن مسافرم ای بادهای همواره مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید

 


اینجا مکه است و من از هتلی که تقربیا روبه روی گلدسته های حرم شریف است کلماتی را مینگارم که هیچگاه تصور آنرا نمی کردم .چقدر زیباست پیش آمدن اتفاقاتی که به وجود آوردنشان را در زندگی ات حتی حدس هم نمی زنی آنهم دوران جوانی و دانشجویی .....شب گذشته بزرگترین شب زندگی ام بود دیروز از مدینه وداع کردیم از بقیع و غربتش از مسجد النبی و روضه الرضوان و رسول الله .صبح شنبه در پشت دیوارهای مسجد النبی به آقا و ائمه بقیع سلام دادیم و آنجا آماده شدیم برای وداع ظهر.هیجان احرام و اعمال آن اجازه مرورخاطرات زیبای مسجد النبی و گنبد خضراء صفای مسجد تا هتل و زیارتنامه ها و نماز های زیارت نمازشب ها و نماز جماعتش را نمی داد.

در مسجد شجره که مکانی سرسبزبا معماری زیباست اهالی احرام را سفید و یکد ست دیدم گروهایی که نمازهای احرام می خواندندو تلبیه می گفتند .چقدر استرس داشتم برای تلبیه گفتن.ترس از اینکه مبادا 24 مسئله حرام را انجام دهم.اما چه حال دگرگونی، از طرفی ناباوری از اینکه انگار راستی راستی داری به سرزمین وحی و نه به دیدار خانه خدا که به دیدار خدا میروی،و ازطرف دیگرالتهاب پیمان بستن با خدا در محل میقات .

 

اینجا میقات کسانی چون زینب (س) و عباس (ع) ام لیلاو کاروان امام حسین بوده است .این مسجد بخاطر وجود تک درختی که در زمان پیامبربرای احرام ایشان وجود داشته شجره نام گرفته است . درروایت است که امام صادق در زمان تلبیه گفتن ترس و اضطراب بسیاربرایشان مستولی می شد چراکه بایدبسیارازلذایذ زندگی دنیوی رابرخودحرام میکردواین کارسختی است. او که امام بود اینگونه بود خدا به داد ما برسد.

پس از تلبیه ، دیگر شب بود و ادای نماز مغرب و عشاء را داشتیم چقدر اضطراب داشتم .مدام لبیک می گفتیم لبیک... لبیک اللهم لبیک ....با توپیمان می بندم ...هیچ کس را جزتونپرستم وشریک ندانم...

 اضطراب شاید نبود ترس بود از دیدارکعبه . هنوز هم که او را دیدم و در کنارش هستم همین احساس را دارم بسیار بزرگ و الهی میپندارم این حریم شریف را و نمیتوانم در مقابلش آنگونه که بایسته است باشم جلوه ای از عرش الهی که برچهارپایه ا...اکبر ، سبحان ا... ،الحمدا... و لا اله الا ا... بنا شده است آنقدر با شکوه است که تودرمقابلش هیچ حتی ذره هم نیستی سر به زیر و آرام وارد صحن شدیم دسته جمعی و زیر لب ذکر میگفتیم قرار شد وقتی برای اولین بار خانه را دیدیم سجده کنیم وبهترین سجده و زیباترین حرفها و خواست هایت را بگویی آنچه میخواهی بزرگترینش، خیلی فکر کرده بودم اما آخرین لحظه مرشدمان گفت همان چیزی که او گفته بخواهید رهایی از آتش جهنم و عذاب قبر اینکه ما را درحلقه رحمت و مغفرت، توفیق و عصمتش قرار دهد تا آزاد باشیم و آزاد زندگی کنیم . ظهور آقایمان را بخواهیم اینکه خود و خانواده مان و فرزندانمان از جمله یاران او باشند و همه وهمه...

با تمام وجود امشب اشک میریزی آری این کعبه است و اینجا مسجد الحرام ،سرای امن الهی . اینجا مکانی است که تو با تمام کوچکی و حقارتت توفیق حضور در آنرا در سنین جوانی داری . این ازجمله آرزوهایت بود . به یاد می آوری که چقدر آنرا دست نیافتنی می پنداشتی؟ وحال تو اینجایی .

تا دوسه روزجرات نگاه کردن به کعبه را نداشتم. مسیرهای اطراف کعبه و رواقها .در حال طواف سعی میکردم سر به زیر باشم . احساس میکردم که همانگونه که در دعا های طواف میگوییم که خدایا به راستی که عمل من بی مقدار است و زیادی گناهان در بر گرفته آنقدر کوچکم که از حضور در آنجا شرمنده بودم . فکر میکردم اینجا دعوتی بزرگتر از وجود بی مقدارم است .

اینجا میعاد گاهی فراتر از کوچکی کوچک من است اما اینجا جلوه ای از عرش الهی است و خداوند  تو را با همه ی گناهانت پذیرفته است .الله اکبر کبیراً و الحمد لله کثیراً.پس ای کسی که مستجاب میکند خواست مغفورترین خلقش را وقتی که گفت خدایا مهلت بده به من تا روزبرانگیخته شدن، دعای مرا نیز اجابت فرما...

 

+ نوشته شده توسط محمد مهدی در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 12:27 بعد از ظهر |

سفرنامه حج 4

 

14/4/86

پنج شنبه40/4 بعد ازظهر مسجد النبی

 

الان بعد ازظهرچهارده تیر86روزولادت حضرت زهرا (س) وروز مادردرایران است .صبح تماس گرفتم اما جواب ندادن چقدر تماسها اینجا گرونه، دقیقه ای 1000 تومن.خوب وقتی گوشیتو نیاری باید از جیب مبارک بزاری دیگه! میخواستم به مادرم تبریک بگم که نشد.

صل الله علیک یارسول الله صل الله علیک یا نبی الله صل الله علیک یا فاطمه الزهرا.تولد این بانوی بزرگ و علت افرینش را به شما مولای من تبریک عرض میکنم دیشب تو هتل جشن داشتیم.....فکر مکینم سال دیگه اینروزها کجام و چه میکنم چه اتفاقاتی در زندگی ام افتاده چه تغییراتی کردم و چه تصمیم های بزرگی گرفتم ؟

چه حس های غریبی داشتم روزهای اول. اولین باری که اینجا امدم اجنبی های زیادی رو دیدم سنی هایی که بخش بزرگی از وجودت را کنار گذاشته اند و بی محلی میکنند . اینها نمایش اسلام بدون علی اند. وقتی یاد حادثه فدک می افتم25 سال سکوت علی (ع) ،نهایت مظلومیت کسی که توخورشید را بخاطر بزرگی اش متوقف کردی......بغضی عجیب ازجنس بقیع گلویم را می فشارد بغضی که انگار فقط اینجا می شود چندین برابر شدن آنرا تمرین کرد و بیاد آورد که تو با اقوام مختلف چه کردی و چگونه انها را دعوت به اسلام میکردی وحال اینجا با شیعیان تو چه میکنند .

 

اگرچه لایق نبودم، اما شاید اگر نمی آمدم حقارت دنیاومظلومیت شیعه برایم انقدر نمایان نمی شد تا به حال خودمان بخندیم. ازاین همه عقب ماندگی وآنقدر گریه کنیم برای دنیای کوچکمان که لایق بزرگی تو شده است.آقاجان تا کجا این دردها رابایددید و دم نزد تاکجابایدکلیداران اهل بیتت اجنبی ها باشند و ما بازمظلوم باشیم.

آقای من توفیق نصیبمان کن توشه های بزرگی برداریم و برای همیشه در خود نگه داریم.

مولاجان توفیق نصیبمان کن در راه ظهور فرزندت مهدی فاطمه (عج) بسترسازان بی سنگرباشیم.

یا رسول الله که انگارهرقدر نفس میکشم تنها حجم عظیم عشق توام باغربت را در ریه هایم می فرستم تا در آخرین رگهایم خون یابد،علم با اخلاق ،خلق محمدی و عاقبت بخیری را نصیب خانواده دوستان و التماس دعا گویان بفرما.به یمن میلادباسعادت فاطمه زهرا ..آمین

 

 

 

با اینکه خیلی دیر شده اما چون من روز مادر ایران نبودم و در کنار مادرهمه مسلمین جهان بودم ،اینجا از مادرم بخاطرهمه زحماتش و خوبیهاش و فداکاریهاش تشکر میکنم.

 

((مامان جونم روزت مبارک))

 

وبا ارادت به همه مادران مهربان ایران زمین

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد مهدی در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 12:22 بعد از ظهر |

سفرنامه حج 2

 

11/4/86  دوشنبه ساعت 2:30

 

مدینه شهرماست شهرمن است اما ...


 

امروز به کوی عاشقان و دلدادگان گذری کردیم. از همان ابتدا با طمانینه گام بر میداشتیم .روحانی با صفای کاروانمان آقای فائزی هر چند قدم انگار اذن دخول قلبی میگرفت . از درب شماره 15 وارد شدیم برای دیدن گنبد خضرا باید به سمت راست میرفتیم. چقدر این مسیر طولانی بود.نمیتوانستم به گنبد نگاه کنم تصورحضوردر مسجد النبی برایم زیباتراز این حرفها بود اما اکنون انگار که اینجارا دوست ندارم اینها چه کسانی بودند ...نمیتوانستم نگاه کنم...اینها چه کسانی بودند در مسجد ، ناخود آگاه کلمه اجنبی به ذهنم رسیدوعربهای وهابی ازهرقشرومسلک ..اینجا انگارتنهایی در کثرت جمعیت معنا میشود اینجا چقدر غربت در پشت پنجره ها ودیوارها احساس می شود......چیزی در درونم است که نمی دانم چیست ........من میخواستم اینجا از دیدن گنبد سبزاحساس سکون و آرامش کنم میخواستم در داخل مسجدالنبی نمازهایم را زیباترازهمیشه بخوانم اما انگاراینجا دورترازتمام دنیا است...........انگار اینجارنگها بسیاربیشتراست واخلاصها کمتر چرا من دراینجا زیبایی نمی بینم ...چرا اینجا همه غصه های عالم دو برابر است چرا انقدر اینجا تنهایم ....

کسی گفت این حال را قدر بدان اینجا ازهرکس به نوعی و باحالی پذیرایی میکنند اماانگارحال من بدترازهمه است اینجاارضاءروحی نمی یابم نکند اینجا راه حلی برای حل عقده ها وبازگشایی گره هایم نباشد ..نکند باحالی خراتربازگردم خدایا چه چیز برایم در نظر گرفته ای این همه غم را برای چه برایم نمایان میکنی انگار بی معرفتی آدمها در اینجا نیز پایانی ندارد چه کسی گفته فقط پاکترین ها را خداوند به حج دعوت می کند اتفاقااینجا هم آدمهای ناپاک هستند، شاید...........دلم به حال خودم می سوزد نکند هنوز شیطان دست از سرم برنداشته و زنگارهای دلم همچنان قلبم را پوشانده اند، نکند کسی حلالم نکرده...امان از این نفس اماره....چرا نمی توانم مثل دیگران نگاه کنم و از بودن در مسجدالنبی لذت ببرم...انگار از اهالی اینجا نیستم اما باید برایم اینجا آشنا باشد ولی نیست انگار دلم پژمرده و مرده است نابود شده است مهر باطل خورده شاید....

چقدر گریه کردم با تمام ادب و تواضع در پیشگاه پیامبراکرم (ص) بودم وجرات بالا آوردن سرم را نداشتم قدم به قدم تاقبر پیامبر... اینجا جاپای پیامبر است ...نفس های پیامبر ...طنین صدایش ..قدم به قدم تا بقیع ....و سلام به بانوی عالم...این فاصله کوچه پس کوچه های بنی هاشم بوده است ...اینجا بانوی من ازدواج کرد ،قدم به قدم با علی و پیامبر به خانه بخت رفت که در بین راه ....

از آنجا بود که غریب شدم تنها شدم و لحظاتی بعد مصداقش را دیدم.شرطه ای ما را به زورازآنجا بلند

کردوگفت :سلام، فقط السلام علیک یارسول الله وخلاص....چقدرغربت...

به جای دیگری رفتیم و داشتیم متوسل میشدیم به بانو.زیارتش رابه نیمه نرسانده بودیم که شرطه دیگری آمد و بلندمان کرد مظلومیت تا کجا؟؟چقدر پریشان حال بودیم گوشه دیگری رفتیم و به چهارامام بقیع سلام دادیم...دیگر چیزی برای گفتن نداشتم وفقط مبهوت بودم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد مهدی در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 8:49 بعد از ظهر |

 

سفرنامه حج 1 

 

 

در تب و تاب رسیدن

10/4/84 داخل هواپیما

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

آنجا که تمام سکوتهاحرمتی است... بر سرزمینش و انجاکه تمام نگاهها دریایی است از قطرات تمنا و شوق وصال... و آنجا که تو اینک شاید نه با تمام وجود بلکه با کمال بهت و ناباوری از اینکه نه همت کرده ای و نه خالص بوده ای بلکه دعوت شده ای از آسمان این کلمات را مینگارم و میدانم که شاید در نقطه بازگشتی دیگر نتوانم قلمی بر دست گیرم و آنچه دیده و شنیده ام بنویسم که زمانی چشمهایت را می شویی و تلاش میکنی جور دیگر ببینی اما چیزی برای گفتن نداری... در تب تاب رسیدن و دیدن کسانی که قرار است همسفر تو باشندکسانی که آنها هم دعوت شده انداما چقدر باتو متفاوتند. دنیاها ودیدگاهها ، نگاهها و تلاشها همه وهمه به دنبال چیست؟ رها شدن ازروزمرگی، ازچنگالهای تیز و بران و خستگی ناپذیر شیطان که بر طبل نفس میکوبد تابلکه صدایش را بشنوی و او رادعوت به ریشه دواندن در وجودت کنی ،چقدر سخت است........... منتظر تحولی بزرگ درزندگی ام بودم و به این نقطه رسیدم پس از سالها انتظار و کشمکش با خود بیخودی که اکنون هیچ چیز از عرفان حج و فلسفه اش نمیدانم اما میدانم که کسی ترا بزرگتر و فراتراز این زمین پست و آدمهایش میداند و می خواهد که فراتر از این دنیا تنفس کنم .سوال اصلی اینجاست چگونه باید جان را شست؟ چگونه باید با جانی پاک دراین دنیای خار و زبون زندگی کرد؟حج آیینی بزرگتر از تمام آیین هاو مراسم ها و همایشهاو..... و تو به این عظمت دعوت شدی شایسته ی این عظمت دیده شدی حال چگونه باید شکرش گویی و این جان فرسوده و خسته از تمام اندوهها و زجزهای عالم سرزنده وحی باقی و متوسل و متوکل نگهش داری؟

چقدر آسمان زیباست... بر فرازابرهاپروازکردن و غبطه به حال ملائک خوردن که نه در آسمان بلکه در عرشی الهی پرواز میکنند و توای انسان چقدر حقیر و کوچکی و در این حقارتت خود راغرق در زندگی دنیا کرده ای....چقدر کثیف وپست.... انقدر که حتی اجازه ترک محرمات و انجام واجبات را بخود نمیدهی. نمیدانی که حج یعنی چه؟؟ به دیدار رسول ا... میروی احترام و حرمتش را حفظ کن. چقدر گزنده است زبونی و زیبایی تن و ناخالصی جان . به امید یکدلی روح وتن به سپیدی و یکرنگی طواف خانه خدا.

 

+ نوشته شده توسط محمد مهدی در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 8:46 بعد از ظهر |

سفرنامه حج 3

 

12/4/86

 

ساعت 30/12 هتل جوهره العاصمه

 

قطعه ازبهشت در محاصره وهابیون

 

امروزصبح برای دیدن روضه النبی و قبرومحراب پیامبرو خانه زهرا(س) ساعت 6 صبح به طرف حرم حرکت کردیم از دیروز خیلی بهترم اما هنوز هم مکررا احساس تنهایی و غربت می کنم مدینه شهر پیامبر است اما وقتی می بینی که گرد انسانهای سخیف و کثیفی اسیر شده است دلت به حال خودت می سوزد که حتی در شهر خودت هم باید شاهد نامریها باشی . از آن سوی دنیا به اینجا آمده ای برای عبادت و تهجد و زیارت اما امروز چنان نزدیک بود درمحل روضه النبی که با فرشهای سبز و کرم پوشیده شده و قطعه ای از بهشت است زیر دست و پا له شویم که پشیمانتر ازهر چه نماز است باعجله ازآن مکان پس از یک ساعت ونیم انتظارخارج شدیم ومن دردل با عزت و احترام و سلام و صلوات برمحمد وآلش بیشترازهمیشه خودم را به پیامبر نزدیک احساس میکردم...

 

 اینجا همانجا بودکه پیامر نماز میگزارد و برمنبرمیرفت اگرچه آن منبر سوخته بود و در محل دفن آن منبر جدیدی گذاشته اند واگرچه تمام مناطقی که خانه معروف زهرا وقبرپیامبراست با ضریح سبزرنگ و کاملا مشبک پوشیده شده، اما توازهرزمان دیگری نزدیک به تاریخی. بیش ازهمیشه انگار 1400سال پیش نزدیک شده است باب جبرئیل محل بازی حسن و حسین... آنجا که آیه 102 سوره توبه درباره ابولبابه نازل شد ...جایگاه شب زنده داری پیامبر پشت منزل علی و فاطمه ،جایگاه نگهبانی علی از پیامبر در مسجد که ستون حرس نام دارد و آنجا که علی را کشان کشان از منزل بیرون بردند و زهرا در حالی که خون از سینه اش می چکید و پهلویش شکسته بود به دنبال علی به مسجد آمد.....در خانه زهرا رو به مسجد گشوده می شد و تو ازعظمت وتقدس این مکان تنها میتوانی برمظلومیت ائمه درطول تاریخ اشک بریزی از4امام معصوم که دربقیع هستند تا قبرپیامبرکه اصلا قابل روئیت نیست.

 

 و توبه عنوان یک زن مسلمان ایرانی چقدر این تضادهای جنسیتی و سخره وهابیون عرب را توهین می پنداری آنگاه که به تو اجازه نزدیکی به حرم را نمی دهند ومردان عرب وهابی درکمال آرامش زیارتش میکنند و بیش ازنیمی ازمسجد رادراختیار دارند. اینجا جاهلیت عرب هنوز پابرجاست.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد مهدی در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 6:21 بعد از ظهر |